X
تبلیغات
رایتل

عاشقانه های کوچک

شعر

عطر تو


مرا ببخش

که در تنهایی 

برایت شعر می نویسم

کنارت که باشم

عطرت 

کلمات را مست می کند

آنوقت

 جمع کردنشان

 دیگر کار خداست!


محسن حسینخانی

تاریخ ارسال: جمعه 27 شهریور 1394 ساعت 14:43 | نویسنده: محسن حسینخانی | چاپ مطلب 1 نظر

چند کار کوتاه جدید



1.

چای بی تو 

سرد نمی شود!

داغش روی دلم منشیند


2.

رعدو برق چیز ترسناکی نیست

صدای خنده ی آسمان است

از شوق آمدنت


3.

گاهی

 دلم برای آینه می سوزد

سخت است

 نشان دادن زیبایی تو


4.

و هیچ کس نفهمید

شاید باران 

اشک های خورشید باشد

که پشت ابرها پنهان شده


5.

شق القمر

وقتیست که

تاری از مویت 

وسط صورتت می افتد



محسن حسینخانی



تاریخ ارسال: جمعه 20 شهریور 1394 ساعت 22:31 | نویسنده: محسن حسینخانی | چاپ مطلب 6 نظر

چهار شعر جدید


1.

فقط یک بار

دست پخت خدا را چشیدم

آن هم 

وقتی بود 

که برای اولین بار

لب های تو را

 بوسیدم


2.

از من کارهای سخت بخواه!

مثلا هوس توت فرنگی کن در چله ی زمستان!

برایم بهانه ای در قله ی قاف بتراش!

یا من را 

به جنگ اژدها بفرست 

اما هرگز نخواه 

که دوستت نداشته باشم


3.

وقتی از تو می نویسم

خدا 

به من نزدیکتر می شود

انگار پایین می آید

 تا شعری که برایت نوشته ام را

بخواند!


4.


من ساعتی کهنه بودم 

که به خواب رفته بود

مرا پیدا کردی

اول به دستت بستی

بعد به دیوار دلت کوبیدی

حالا  هر شب 

مرا روی سرت می گذاری

من کوک می شوم

و  هردو 

با آهنگ زندگی بیدار می شویم


محسن حسینخانی


تاریخ ارسال: شنبه 14 شهریور 1394 ساعت 12:40 | نویسنده: محسن حسینخانی | چاپ مطلب 2 نظر

مرد آمد


چه خوش خیال بودم

که خواندن و نوشتن را یاد گرفتم!

تازه

 کلاس اولم!

 من را

روی نیمکتی از  مژه هایت بنشان!

تا ببینی

 در یک پلک بهم زدن تو 

چگونه با سواد می شود!

دستم را بگیر!

و روی تخته ی سیاه گیسوانت بچرخان!

و "مرد آمد را "با من تمرین کن

"مرد آمد"

"مرد در باران آمد"

"مرد با اسب آمد"

آنقدر تمرین کن!

تا مرد بماند!

بماند و

 با تو 

الفبای زندگی را یاد بگیرد.


محسن حسینخانی

.

.

تقدیم به تمام زنانی که عاشقانه زندگی می کنند و تا ابد کنار عشقشان می مانند

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 12 شهریور 1394 ساعت 11:04 | نویسنده: محسن حسینخانی | چاپ مطلب 0 نظر

دوست داشتنت


دوست داشتنت را 

قایم می کنم 

مثل کودکی دبستانی

 که برگه ی امتحانی اش را...

اگر شانس بیاورد چشم هایش لو اش ندهند

دست های لرزانش

رنگ پریده اش 

و صدای قلبش

 لو اش می دهند!


محسن حسینخانی

تاریخ ارسال: شنبه 7 شهریور 1394 ساعت 12:16 | نویسنده: محسن حسینخانی | چاپ مطلب 3 نظر
( تعداد کل: 9 )
   1      2   >>
صفحات