عاشقانه های کوچک
عاشقانه های کوچک

عاشقانه های کوچک

شعر

ماه من

می گویند

ماه نو را که دیدی

آرزویی کن!

هرشب می بینمت

و هرشب

آرزویت می کنم


محسن حسینخانی

جان جهان من تویی


آه...

بانو

من  شاه نیستم

و هیچ میدانی به نامم نیست!

اما تو

 عجیب شبیه کاشی های نقش جهانی

عجیب تاریخ را برایم 

زنده نگه می داری

وقتی برگ برگ تقویم عشق را

به درخت زندگی ام پیوند می زنی

وقتی رنگین کمان چهره ات

به روزهای بی رنگم

 رنگ می پاشد

وقتی می فهمم

آن وقت ها هم 

که خیال می کردم نبودی

بودی

فقط من درکش نداشتم

حالا که نگاهت می کنم

فواره های چشم هایم

از شادی 

به راه می افتند

و کالسکه های قلبم

به سویت تند تند می دوند

و هزاران هزار توریست 

از  اقصی نقاط مغزم

 به سمتت روانه می شوند

تا تو را ثبت کنند

آه بانو ...

من شاه نیستم

و هیچ می دانی به نامم نیست

اما تو 

به جهانم نقش دادی

بگذار با تو 

دوباره متولد شوم.


محسن حسینخانی

رفتنت

چین و چروک های صورتم را

که ادامه بدهی

به رفتنت می رسی

به زمستاتی سخت

به برف

که سالهاست

جای سایه ات 

روی سرم می نشیند


"محسن حسینخانی"

چهار شعر کوتاه

1.

نباید از تو فرشته می ساختم

با پای خود آمدی

با بال هایی که برایت ساختم رفتی


2.

برای یک بار هم که شده

از ته قلب بگو :

دوستت دارم!

تفنگی که دقیق نشانه نرود

می تواند

عمری یک نفر را

عذاب دهد


3.

دست هایت را

به گردنم حلقه کن!

من این اسارت شیرین را

دوست دارم


4.

از وقتی دوست داشتنت

در رگ هایم جریان گرفت

جور دیگری زنده ام

انگار این ماهی های سرخ

از زیر پوستم

بالاخره

راه دریا را پیدا کرده اند

صبح

آمدن روز

ربطی به خورشید

یا صدای گنجشک ها ندارد

تو باید 

موهای سیاهت را

کنار بزنی


"محسن حسینخانی"